باران میبارید ...از درز های کفش کهنه کودکی سردی باران را ....وقتی از کنار نانوایی رد می شد ....از نگاه ناتوان برای خریدن نان داغ عشق را دیدم که در چشمانش به مروارید شبیه تر بود
خدایا به اسمانت چیزی بگو
تاريخ : چهارشنبه 08 مرداد 1393 | 12:10 | نویسنده : perspolis-1370 |
ارسال نظر(0)
